تبليغاتX
..::T I G H E K H O O O N I N ::..

خیلی تنهام پیشم بمون....

لطفآ ۱ دقیقه منتظر بمانید تا فایل زیر لود شود

+ تاريخ یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:37 نويسنده joojoo

سلام بچه ها من دوباره برنگشتم اما حقیقتش دلم واسه وبلاگم و واسه دوستون لک زده بود.شاید همه

همین رو بگن که دلشون تنگ شده اما به جوون مادرم واقعا دلم براتون تنگ شده بود.

 

برای کتایون خانوم.فرانک جون.آقای جنگ نا برابر.آقای مسائل زناشویی.آقا محمد که همیشه اسمشو

اختصاری مینویسه.واسه پادشاه صخره ها.آرزو.مجید جون.حرفهای نا گفته عاشق به معشوقش.نسیمه

که همش پیغامش گل و....بود هیچ وقت حرف نمیزد و.....!به احتمال زیاد خیلی از بچه ها رو جا انداختم

اما به امید این بچه ها که حتی اسم اصلیشون رو هم نمیدونم اومدم وبم.همین کتایون خانوم یه

پیشنهاد داد که کسایی که میخوان واقعا دوستت باشن و دوست الکی و آپی نیستن .با اونا

باش.حقیقتش حرفش یه جوری بود چون دلم نمیخواد از هیچکدوتون جدا باشم اما واسه اینکه با وجود ا

ین مشکلها به اونایی که دوستاشون دارم و کسایی که واقعا میخوان دوست دائمی من باشن برسم باید

همین کار رو بکنم .نمیدونم چرا اینکار رو کردم دلم میخواست وبم نظرات و بازدیدکنندگان زیادی داشته

باشه اما حالا بزرگ شدم و نظر دیگه ای دارم.اگه دوست داری دوست دائمی من باشی

و جزء پیوندها باشی واسم نظر بزار من تا حالا نظرات تاییدی نزاشتم اما این بار میزارم

 که همه راحت باشن و جز ۱نظر صاف و پوست کنده نظر دیگه ای وجو نداشته باشه.

+ تاريخ سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:44 نويسنده joojoo |

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!

 

+ تاريخ چهارشنبه 1388/08/06ساعت 14:22 نويسنده joojoo |